آخرین وسوسه
به اندوهت قسم ای ابر مغرور اگر باران نباشد زندگی نیست به آن بغضی که در جانت نشسته کسی در قید و بند ِ بنده گی نیست در این تقدیر ِ خاک آلود ِ انسان زمین گهواره ای شد وحشت انگیز خدا داند که بی همراهی ِ تو سر انجامش چه غمگین است او نیز
چرا در چهره ات خشمی نهفته؟ مگر از آسمان راضی نبودی؟ تو ای نمناک و شادی بخش گلها مگر با خاک همبازی نبودی؟ مگر از یاد بردی روزگاری که می رفتی در آغوش همین خاک تورا همسان باران دوست می داشت اگر آلوده دامن بود اگر پاک! ولی انسان و نیرنگش چنین کرد که با خاک و زمین هم قهر باشی بغُری خشمناک و با تگرگی لگدهایی به روی شهر باشی به بغض سینه ات سوگند ای ابر که باید آسمان یکدست باشد نه اینکه یکه غمخوارش تو باشی ولی خورشید هر دم مست باشد به غرش با جهانی روبرو شو که اندوهش تو را هم تیره کرده جهانی اینچنین بی رحم و صدرنگ برادر ظلم بر همشیره کرده بزن رگبار سختی تا بلرزد همین انسان که دنیا را هدر کرد که کاش آن سیب را حوا نمی دید همان سیبی که ما را در به در کرد پایان من شدی تو در آغاز فصل سرد آینه ای شدم که به آه ِ تو گریه کرد کوچت گرفت باز و مسیرت همیشه دور این بال بسته بود و دلم مثل لانه سرد عشقت گرفت راه خودش را به هستی ام بی آنکه گم شود از بیراهه های درد تندیس پاک تو شد مصلوب قلب من حتی اگر که شدم از آیین عشق طرد در شهر بی حساب چرا زندگی کنم؟؟ اینجا که زوج ها همه شان می شوند فرد سیبی که سرخ بود و به صد ناز چیده شد سر بر کشیده بود از آن شاخه های زرد با اینکه روح شب به سرم سر گذاشته محکم نشسته ام که بیایی تو صبحمرد! کوهی که بیستون شد و تاریخ را گرفت بر آن نوشت تیشه که : یا مرگ یا نبرد! هستی پی نوشت : ساعاتی نزدیک به صبح است و شب هنوز سر به سر من می گذارد! نمی دانی که مصلوب قلب من شدی و خون از جای هر میخ جاریست با در اندوه بی تو ماندنم صبوری را تجربه می کنم هرچند از عشقباز تا صبوری هزار فرسنگ است! کسی را می شناسم دور از اینجا کسی مانند من تنهای تنها که احساسش شبیه آسمان است نگاهش وقت شب یک کهکشان است کسی مانند من از این زمین دور وجودش بر شبم آیینه ی نور دلم تنها شد از روزی که او رفت که از این خانه ام آن رنگ و بو رفت کسی رفت از کنارم تا بسوزم که چشمم را به تصویرش بدوزم که در تنها ییم او را ببینم کنار باغ رویاها نشینم چنان در سینه ام آتش زد این یار که جا ماندم در آن احساس تب بار به من خورشید گون لبخند می زد دل صد تکه ام را بند می زد خطوط چهره اش تصویر غصه نشان از راه های شهر قصه مرا محو تماشای خودش کرد به من آموخت هر خط راه یک درد به قلبم چشم هایش نور می داد نگاهش معنی مغرور می داد شبیه شعرهای عاشقانه صدایش شاهکاری جاودانه اهورایی ترین آتش تنش بود از آن سوزنده تر هم رفتنش بود برایم آسمان هر لحظه شب شد سفر دیوانگی ها را سبب شد سفر معنای مردن بی نفس شد که تن تنها و دلها در قفس شد بدون دستها ی مهربانی به دور از همدلی یا همزبانی به تاوانی که جرمش مال من نیست کسی حالش شبیه حال من نیست به اندوهی که بی او سینه را سوخت به این راهی که چشمم را به خود دوخت به تنهایی من یا او که رفته به اشک بغض های روز و هفته به گلهایی که دستش هدیه داده به عطر روزها ی شاد و ساده که هستی معنیش عشق و عبور است شبیه ماهی و لبخند تور است جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد.... حمید مصدق
تند و آهنگین به شهر من ببار ای عشق ای باران! می نویسم در عبور از انتهای فصل تابستان منتظر بودم بیایی آسمانم باشد از همراهیت دلگیر منتظر تا شاید امواجت بیندازد مرا در دست ماهیگیر با تو ای باران! حرفهایی هست ناگفته شهری از آتش به زیر قلب تنهایی من خفته منتظر بودم بیایی صورتم خیس از تو باشد پیش این مردم اشک هایم زیر دستان تو گردد گم! نامه ات را پیش از اینها خوانده ام ای عشق ای باران آهنگین از وجودم خسته ام ، اندوهگین ، با کوله باری بی جهت سنگین تا که هستی دست در دستان من بگذار آسمان دور است از من ، این تو هستی معنی دیدار باید از احساس دُرناها بگویی تا بفهمم کوچ هم خوب است تا بدانم عشق با رفتن، نماندن، خوب و محبوب است باید احساسم کنی تا دست بر دامان من تنها رویم با هم این جدایی سخت اما می شود تنها ترین راهم! ************ خاطراتی را رقم باید زد از شادی بعد از آن اندوه آزادی! قلب مرا تب زده از نور کرد عشق که آمد میان چشم مرا کور کرد آه که این زندگی و بازیش بی دلیل روح مرا مثل تو مغرور کرد! سلام بر یار من او که به هر شیوه ای سعی کند، سعی در انکار من او که بهر خنده زند طعنه بر افکار من یار نگو، شاعر اشعار من! هستی ام او که کند سعی در اغرار من سلام بر روی یار زاده ی فصلی به قشنگی و شکوه بهار دروغ باید نگفت یار من این عاشق چشم خمار یار نگو زندگی بی شمار! سلام بر هر که تو را دیده و عاشق شده زندگیش مثل من وصل به دستان دقایق شده وای بر اویی که تو یارش شوی جسم و دل و عمر کمش مثل شقایق شده! سلام بر ساکن اعماق من محو درون رگ احساس تن سلام بر او که نمی داند از او زنده ام می رود و می روم از من شدن! سلام بر او که ...
پرسه می زند دلم به شهر شب پرسه های جان ِ آمده به لب گفتگویی بین من و زندگی حالتی شبیه مردن از حضور تب من کنار دستهای پاک ماه شستشوی ماه با آب ِ گناه فرصتی را باید از هم پر کنیم ما دو عاشق در کمین سوز آه! با صدای خوابریز فصل سرد بی امانم آه! از احساس درد با شکوه است این نیاز عاشقی در کنار ماه این تکرار فرد شب به نام پرسه هایش زنده است دل به عشق غصه ها پاینده است در هجوم چشمهایی پر دروغ زندگی تا آخرش یک خنده است پاییز قشنگ من ! بیا داد بکش بر روی جنون سبز فریاد بکش اینجا همه دلخورند از دست بهار بر چهره ی او خطوط ناشاد بکش
پی نوشت : و من به همان اندازه که بهار( این فصل سر به هوای شاد و صدرنگ) را دوست دارم عاشق فصل زیبای پاییز (شاهزاده ی فصلها) هستم و از راه رسیدنش مرا به رویا می برد غزل نخوان ستاره! -شب اینچنین صدا کرد- شبیه وقت مردن ستاره را رها کرد شب از ترانه می سوخت دلش ولی پر از درد میان این دو رنگی به قلب خود سفر کرد غزل نخوان ستاره! که من خودم کتابم در این سکوت و سرما بدون شکو ِ ه خوابم **** ستاره غصه می خورد که شب چرا شکسته؟ درون چشم مستش غبار غم نشسته؟ نشست و خنده ای زد به چشم شب درخشید تمام نور خود را به یک ترانه بخشید زمان به خنده آمد زمین به یک ترنم تمام آن سیاهی به شکل قصه ای گم! ستاره تا درخشید شب از خودش جدا شد برای آن ستاره خدای بی صدا شد
پی نوشت: باز هم برای توست برای آریای همیشه مهربانم که اندوه مرا به نگاهی می زداید! آرزویم این است که تا لحظه ی مرگ برای تو بنویسم و زندگی را با شعر و شعر را با تو معنا کنم تا همیشه بمان
اما با یاد تو و دور از تو غزلی پرداخته ام
ستاره ام شو بیا زندگی کنم تا صبح
بشو خدا که منم بندگی کنم تا صبح
بیا کنار شبم صادقانه خلوت کن
بخند و با دل من عاشقانه صحبت کن
به من ،درون قفس بال پر کشیدن ده
به چشمهای پر از اشک ، راه دیدن ده
صبور باش و سرانجام قصه ی من شو
بمان و فصل جدیدی برای این تن شو
درون دفتر شعرم خطوط راز بکش
و خط قسمت ما... هر دو را تراز بکش
فضای حوصله ام را پراز طراوت کن
کنار چشمه ی احساس من طهارت کن
بگیر دست مرا در میان تنهایی
ببر مرا به شبی عاشقانه ، رویایی
به چشم های پر از خواب من نگاهی کن
بگو که عاشقمی...بعد از آن گناهی کن
![]()
| Design By : Night Skin |


